محتوا

  • بیشتر بخوانید تا بیشتر بدانید

    هوس سیگار کردم

    هوس سیگار کردم ابلهانه بود سیگار نمی‌کشیدم. بله اما حالا دلم می‌خواست، زندگی‌ همین است… ارادهٔ راسختان را در ترک سیگار تحسین می‌کنید و بعد یک صبح سرد زمستان تصمیم می گیرید چهار کیلومتر پیاده بروید تا یک پاکت سیگار بخرید. مردی را دوست دارید، از او دو بچه دارید و یک صبح زمستانی، در می یابید که او خواهد رفت چون زن دیگری را دوست دارد. شهامت از آن آنان است که خودشان را یک روز صبح در آینه نگاه می کنند و روشن و صریح این عبارت را به خودشان می گویند ، فقط به خودشان : “آیا من حق اشتباه کردن دارم؟” فقط همین چند واژه … شهامت نگاه کردن به زندگی خود از رو به رو … و هیچ هماهنگی و سازگاری در آن ندیدن. شهامت همه چیز را شکستن، همه چیز را زیر و رو کردن… به خاطر خودخواهی؟ خودخواهی محض؟ البته که نه، نه به خاطر خودخواهی… پس چه؟ غریزه بقا؟ میل به زنده ماندن؟ روشن بینی؟ ترس از مرگ؟ شهامت با خود رو به رو شدن. دست کم یک بار در زندگی. رو به رو با خود. تنها خود. همین… در خانه من، ابراز احساسات، بوسیدن و در آغوش گرفتن، مانند نفس کشیدن …

    بیشتر بخوانید »
  • بیشتر بخوانید تا بیشتر بدانید

    من دوست داشتم کسی بود که مرا می فهمید…

    من دوست داشتم کسی بود که مرا می‌فهمید… کسی بود که می‌فهمید چقدر بیش از توانم جنگیدم، کسی بود که می‌فهمید چقدر گذار از خیلی چیزها برایم سخت بوده، کسی بود که می‌فهمید چقدر بغض، پشت لبخندهام پنهان کرده‌ام و کسی شانه‌هام را محکم می‌فشرد و می‌گفت: می‌فهمم چه روزهای سختی پشت سر گذاشتی و چقدر جسورانه با همان پاهای خسته و دست‌های لرزانت ایستادی و اوضاع را درست کردی. من دوست داشتم کسی بود که مرا می‌فهمید، کسی بود که نگرانم می‌شد، کسی بود که رنج‌هام، غمگینش می‌کرد و تمام تلاشش را به کار می‌گرفت تا من، لابه‌لای اینهمه دشواری و اندوه، احساس خوشبختی کنم. من دوست داشتم کسی برای تمام زمان‌هایی که از خودم گذشتم، دوست‌ترم می‌داشت و به‌خاطر تمام نیازهایی که سرکوب کردم محکم‌تر در آغوشم می‌فشرد. کسی که می‌دانست من هم می‌توانستم حواسم فقط به خودم باشد، می‌توانستم خودخواه باشم، می‌توانستم فقط نیازهای خودم را ببینم، می‌توانستم فقط به آرامش و حالِ خوبِ خودم فکر کنم. من دوست داشتم کسی بود که مرا با تمام بغض و اندوهی که داشتم، محکم در آغوش می‌کشید و آرام می‌کرد.

    بیشتر بخوانید »
  • بیشتر بخوانید تا بیشتر بدانید

    من معذرت می خوام‌ از حرفام

    من معذرت می خوام‌ از حرفام این عذرخواهی اول دعواست این قصه از اینجا شروع می شه: این نسل یا تنهاست ، یا تنهاست! . این عذرخواهی‌ درد این نسله نسلی که از حرفاش می ترسه نسلی که توو کابوس بیداره نسلی که از رویاش می ترسه . حالش از آینده ش بهم خورده آینده ای که پشت سر مونده از هر غمی که ردشه می بینه از غم دوباره بیشتر مونده . از غم که مثل سایه همراشه از سایه حتا پشت پا خورده دست برادر، خنجر دشمن از کی! نمی دونه کجا خورده! . داغ زلیخا، خنده ی یعقوب این یوسف از چاه برگشته پیغمبری که رفته و حالا با مردم‌ گمراه برگشته . از پشت سر تا روبرو لشگر اما هنوزم یک تنه مونده این نسل حرفش گوشه کاغذ یک عمره زیر منگنه مونده! . این نسل کوفه س هیچ تضمینی رو اعتقادش، عهد سستش نیست این نسل از اول غلط کرده تا پای حرفای درستش نیست . این قوم بی سردار، بی سرباز این قوم سرخوش، سرد، سرخورده از پنجره گفته ولی هربار تا گفته به دیوار برخورده! . این جوجه های آخر پاییز که لایق حتا شمردن نیست ما نسل شمعیم، حزبمون باده آینده ی …

    بیشتر بخوانید »
  • بیشتر بخوانید تا بیشتر بدانید

    خانم کیت وینسلت

    خانم «کِیت وینسلِت» بازیگر نقش «رُز» در فیلم «تایتانیک»، وقتی به خاطر بازی زیباش جایزه اسکار رو می‌گیره، می‌گه: وقتی بچه بودم و می‌رفتم حمام، شامپو‌مو بغل می‌کردم و تصور می‌کردم جایزه اسکاره! اشک از چشم‌هاش سرازیر می‌شه و می‌گه: اما این‌ یکی دیگه واقعاً شامپو نیست؛ جایزه اسکاره. چند وقت پیش داشتم یه روزنامهٔ انگلیسی می‌خوندم. از قول «زِلاتان اِبراهیموویچ» بازیکن مشهور تیم ملی سوئد ، که جدیداً یه خیابون مهم تو سوئد به نامش زدن نوشته بود: «باور کنید من رؤیای تمام موفقیت‌هایم را در بچگی‌هایم دیده بودم…!» آقای «هیلتون» سرایدار یک هتل بود و تمام جوانی و نوجوانی‌اش را صرف سرایداری کرده بود…؛ اما الان ۸۴ تا «هتل هیلتون» تو دنیا داریم! او بی‌شک بزرگ‌ترین هتل‌دار زنجیره‌ای در دنیا است. در مصاحبه از ایشون سؤال می‌شه: «تمام نوجوانی و جوانی سرایدار بودی…؛ چی شد که این شدی؟!» جواب می‌ده: «من هتل‌بازی کردم!» – «آقای هیلتون، هتل‌بازی دیگه چیه؟!! بگو ما هم به جای خاله‌بازی، هتل‌بازی کنیم!» – «در تمام اون دوره که همه می‌دونن من سرایدار بودم و کیف مشتری‌ها رو جابه‌جا می‌کردم، شب‌ها که رییس هتل می‌رفت خونه، من می‌رفتم تو اتاقش؛ لباس‌هامو درمی‌آوردم؛ لباس‌های رییس رو می‌پوشیدم؛ پشت میز می‌نشستم و هتل‌بازی می‌کردم! مدام تصور …

    بیشتر بخوانید »
  • بیشتر بخوانید تا بیشتر بدانید

    پیشنهاد می کنم بخونین خیلی درس داره

    پیشنهاد می کنم بخونین خیلی درس داره داستانی از تئودور داستایوفسکی نویسنده شهیر روس: دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ،موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره. روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند. نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت .او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید : میدونی زشت ترین دختر این کلاسی؟ یک دفعه کلاس از خنده ترکید… بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند. اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای درمیان همه و از جمله من پیدا کند. اما بر عکس من، تو بسیار زیبا و جذاب هستی. او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد. و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند. او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود . به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی …

    بیشتر بخوانید »
  • بیشتر بخوانید تا بیشتر بدانید

    داستان کوتاه کارما

    داستان کوتاه کارما حکایت قدیمی وشنیدنی وعبرت آموز😔 درویشی بود که در کوچه و محله راه می‌رفت و می‌خواند: “هرچه کنی به خود کنی گر همه نیک و بد کنی” اتفاقاً زنی این درویش را دید و خوب گوش داد که ببیند چه می‌گوید وقتی شعرش را شنید گفت: من پدر این درویش را در می‌آورم که هر روز مزاحم آسایش ما میشود. زن به خانه رفت و خمیر درست کرد و یک فتیر شیرین پخت و کمی زهر هم لای فتیر ریخت و آورد و به درویش داد و رفت به خانه‌اش و به همسایه‌ها گفت: من به این درویش ثابت می‌کنم که هرچه کنی به خود نمی‌کنی. کمی دورتر پسری که در کوچه بازی میکرد نزد درویش آمد و گفت: من بازی کرده و خسته و گرسنه‌ام کمی نان به من بده. درویش هم همان فتیر شیرین را به او داد و گفت: “زنی برای ثواب این فتیر را برای من پخته، بگیر و بخور فرزندم ! پسر فتیر را خورد و حالش به هم خورد و به درویش گفت: درویش! این چه بود که سوختم؟ درویش فوری رفت و زن را خبر کرد. زن دوان‌دوان آمد و دید پسر خودش است که حالش بد شده است! همانطور …

    بیشتر بخوانید »
  • کانون خرد ماندگار ایران

    قدیم ها یک کارگر عرب داشتم که …

    قدیم‌ها یک کارگر عرب داشتم که خیلی می‌فهمید. اسمش قاسم بود. از خوزستان کوبیده بود و آمده بود تهران برای کارگری. اول‌ها ملات سیمان درست می‌کرد و می‌برد وردست اوستا تا دیوار مستراح و حمام را علم کنند. جنم داشت. بعد از چهار ماه شد همه‌کاره‌ی کارگاه. حضور و غیاب کارگرها. کنترل انبار. سفارش خرید. همه چیز. قشنگ حرف می‌زد. دایره‌ی لغات وسیعی داشت. تن صدایش هم خوب بود. شبیه آلن دلون. اما مهمترین خاصیتش همان بود که گفتم. قشنگ حرف می‌زد. یک بار کارگر مقنی قوچانی‌مان رفت توی یک چاه شش متری که خودش کنده بود. بعد خاک آوار شد روی سرش. قاسم هم پرید به رییس کارگاه خبر داد. رییس کارگاه رنگش شد مثل پنیر لیقوان. حتی یادش رفت زنگ بزند آتش‌نشانی. قاسم موبایل رییس کارگاه را از روی کمرش کشید و خودش زنگ زد. گفت که کارگرمان مانده زیر آوار. خیلی خوب و خلاصه گفت. تهش هم گفت مقنی‌مان دو تا دختر دارد. خودش هم شناسنامه ندارد. اگر بمیرد دست یتیم‌هایش به هیچ جا بند نیست. بعد قاسم رفت سر چاه تا کمک کند برای پس زدن خاک‌ها. خاک که نبود. گِل رس بود و برف یخ‌زده‌ی چهار روز مانده. تا آتش‌نشانی برسد، رسیده بودند به سر …

    بیشتر بخوانید »
  • بیشتر بخوانید تا بیشتر بدانید

    داستان زندگی عاشقانه | قسمت دوم

    روزها یکی پس از دیگری می گذشت و من به سن ۲۳ سالگی نزدیک میشدم، فشار مامانم کماکان پابرجا بود و سکوت و بی محلی من به حرفاش هم همینطور. احساس میکردم باید یه تغییری به زندگیم بدم، بیش از ۶ ماه بود که دانشگاهم تموم شده بود، رشته ای که میخوندم حسابداری بود و شغل براش فراوون بود. مامانم میگفت تو رو بستن،بختت طلسم شده باید برم پیش دعا نویس من سکوت میکردم و بهش گفتم هر کاری لازمه انجام بده ولی بدون من بدون عشق ازدواج نمی کنم فکر نکن تا یکی در این خونرو بزنه سریع هول هولکی مثل لعیا میتونی شوهرم بدی یه عمر بدون خطا زندگی کردم که اونی که دوست دارم بیاد تو زندگیم. مامانم حرف خودشو میزد و میگفت تو خواب ببینی. گاهی گریم می گرفت از حرفاش، واقعا مگه داریم مادری که تمام امال و آرزوهای دخترش رو زیر پاش له کنه ‌ من فرزند آخر خانواده بودم بعد از سه تا دختر.از وقتی که متوجه خیلی از مسائل شدم، اینو از حرفهای مادرم فهمیدم که منو برای این به دنیا آورده که شاید پسر بشم، ولی بعد از اینکه دختر شدم ،دیگه قید بچه پنجم رو هم زدن، مادر من سواد …

    بیشتر بخوانید »
  • بیشتر بخوانید تا بیشتر بدانید

    داستان زندگی عاشقانه | قسمت اول

    ⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣داستان زندگی عاشقان چند وقتی میشد که ۲۲ ساله شده بودم،خیلی حال و حوصله شلوغی و برو بیا رو نداشتم. مامانم همیشه بهم سرکوفت میزد و میگفت لاله تو آخر رو دست من میمونی . اعتقادش این بود که دختر باید با پدر و مادرش همه جا بره و تو چشم باشه مخصوصا دختر دم بخت‌. خواهرای دیگم هر کدوم تو ۱۸ سالگی ازدواج کرده بودن و الان صاحب چند تا بچه بودن. برای همین سن من که از ۲۰ گذشت دغدغه مادرم بیشتر شد و گاهی سرکوفت هم بهم میزد. تو محیط دانشگاه دختر درون گرا و سر به زیری بودم با چند تا از بچه ها دوست بودم اونم نه خیلی صمیمی. در حد اینکه پروژه هاشون رو انجام میدادم و براشون مقاله آماده میکردم و بهم پول میدادن بیشتر بخاطر اینکه درسم خوب بود دو رو برم بودن تا چیزهای دیگه. مامانم همه چشم امیدش به پسرهای دانشگاه بود، وقتی که فارغ التحصیل شدم اون کورسوی امیدی هم که داشت نابود شد. اخلاقش دیگه بد شده بود. دائم گیر میداد، دعواش که میشد ترشیده صدام میزد. توقع داشت همه کارهای خونه رو انجام بدم، گاهی که یه کاری یادم میرفت میگفت الهی بجای عقدت مراسم ختمتو بگیرم. …

    بیشتر بخوانید »
  • کانون خرد ماندگار ایران

    تصوری که برخی شاعران در فرهنگ ما …

    یک تصوری را برخی شاعران در فرهنگ ما جا انداختند که البته از خودشان هم نبود و قبل از آنها هم خیلی‌ها گفته بودند؛ ولی خب چون اسلحه‌ی هنر دستشان بود حسابی جایش انداختند. البته ای کاش کاملاً جا افتاده بود. این هم مثل سایر جبنه‌های فرهنگی‌مان ملغمه‌ای شده از ایرانی‌گری و عربی‌گری و غربی‌گری؛ برای همین، نه از این بهره‌ی وافر می‌بریم و نه از آن. اسم آن تصور را من می‌گذارم کیلویی کار کردن. یا مثلاً لیتری یا متری کار کردن. البته منظورم در کارهای خیر است. و گرنه، مثلاً یکی مثل #سعدی، اتفاقاً به شدت طرفدار محکم‌کاری و دقیق کار کردن است و می‌گوید اولاً، دست به کار شدن و کاری کردن به هر حال بهتر از عاطل و باطل نشستن است (به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل/ و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم)؛ وثانیاً، هر کاری را هم که می‌کنی محکم و درست و دقیق انجام بده. ولی در کارهای خیر که می‌شود، انگار یک‌جور چرتکه انداختن وسط می‌آید که آدم را به لیتری و کیلویی و متری کار کردن می‌اندازد. مثلاً یکی‌اش همین #ضرب_المثلِ «تو نیکی می‌کن و در دجله انداز/ که ایزد در بیابانت دهد باز». فامیلی داشتیم چند جلد …

    بیشتر بخوانید »